میکردند،
گهگاهمان،
پرستیدند.
کنند.
آوردیم؟
میگذاشتند.
برآورده میکرد،
گزیده ای از سخنان دکتر علی شریعتی عاشق دیوانه ام از خود ندارم خانه ای عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای عاشقت گشتم گفتی که من دیوانه ام عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای فکر کردن به تو ، کار شب و روز من شده ، بس که حالم گرفته است چشمانم غرق در اشکهایم شده …. الهی ! الهی! نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی کس به غیر تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی!
گفت :امروز میبینی وفردا و پس فردا آنروزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد دادند یعنی عشق این است... آنکه تنها آمد ودستی به دل مازد ورفت در این خانه نمی دانم به چه سود آمد و رفت خواست تنهایی ما رابه رخ ما بکشد طعنه ای بر در این خانه تنها زد ورفت. عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند... دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند... درخت باش برغم تبرها... پرواز کن به کوری چشم خفاشها... تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پردرد گل ياس نداشت بايد اينجــور نوشت :هرگلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچكـــ و ياس زندگـــــــــــــــي اجباريـــــــــــــــست
هر روز شاید،
ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،
و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.
اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛
عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.
اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند،
همیشه می توانستند تنها نباشند.
اگر گناه وزن داشت؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،
خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله
و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.
اگر غرور نبود؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،
و ما کلام محبت را در میان نگاههای
جستجو نمی کردیم.
اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،
حبس نمی کردیم.
اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم.
هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛
ولی گنج ها شاید،
بدون رنج بودند.
اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛
تا دیگران از سر جوانمردی،
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او
اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،
اگر همه ثروت داشتند.
اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند،
و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.
ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.
اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می
آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق
اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را
من بی گمان،
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا.
آنگاه نمیدانم ،
به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟



دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ….
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد…



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |













